دانلود رمان زندگی غیر مشترک pdf از سرو روحی

دانلود رمان زندگی غیر مشترک pdf از سرو روحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان زندگی غیر مشترک
میر هوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی به دو پسرش که بیست سال آزگار است
با هم اختلاف دارند و قهرند وارد میکند … او در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند
تا به یمن این پیوند مبارک و آسمانی اختلافات کهنه دور ریخته شود و کینه ها پاک شوند وصلت صورت میگیرد اما …
قسمتی از رمان
ونداد در اتاقش روی تخت نشسته بود و فکر میکرد.
شاید در باورش نمیگنجید که وقتی بیاید و کتاب هایش را از کتابخانه بردارد حرفهایی بشنود
که اصلا توقع شنیدن انها را نداشت. به کتاب های نتش نگاه میکرد و سعی داشت حرفهایی که شنیده بود را در ذهنش حلاجی کند.
شاید اگر در بدو ورودش ان حرف ها را نمی شنید … ان هم از سوی برادرش… اینقدر مثل اشفته ها به خودش نمی پیچید.
صدای بلند وحید که مدام میگفت: همیشه ونداد براتون عزیز بوده… خدا رحم کرده که هیچ پخی هم نشده …
اینقدر لی لی به لالاش گذاشتین چه گلی به سرتون زد ؟ یا حرفهای خواهرش ویدا که میگفت:
یه چک سفید دادین دستش… هیچ میدونین میتونه کل حساب و خالی کنه تازه یه چیزم بهش بدهکار بشیم؟….
فکر کردین دلش برای ما میسوزه؟ من رو سهم الارثم حساب باز کردم…. از اجاره نشینی خسته شدم….
وحید که مداخله کرد وگفت: داره زندگیمونو غارت میکنه…. اول پیانو رو برداشت برد ..
پس فردا به دوتا تیکه قالی زیر پاتون هم رحم نمیکنه… هیچ میدونین اون پیانو چقدر قیمت داشت؟
در جواب تمام این داد وفریاد ها بهادر وسودی تنها سکوت کرده بودند.
موهایش را به چنگ کشید.
حتی وقتی وارد خانه شد و وحید و ویدا او را دیدند توقع یک عذرخواهی یا شوکه شدن را داشتند
اما در رویش این همه حرف وحدیث زده بودند.
دیگر داشت روانی میشد.
این چه وضعی بود. پدرش هنوز زنده بود… هنوز بود اما ویدا طلب ارث میکرد.
اگر او راضی به ازدواج با بلوط شد … شرطی خواست که هنوزم اجرایش نکرده بود. چک سفیدی که هنوز در ان رقمی ننوشته بود…
بقیه ی چیزها خود به خود مهیا شد… خرید خانه و ماشینی که پدرش به عنوان قبول زحمت و هدیه ی عروسی به او اهدا کرد…
اما وحید از بزرگتری میگفت و از اینکه هنوز سروسامان نگرفته است… وحید طعنه و کنایه میزد و ویدا طلب ارث میکرد…
سودی دم نمیزد و بهادر انگار از شنیدن این حرفها بدش نمی امد. انگارباور داشت انگار قبول داشت
که پسر کوچکش همه ی انها را به خاطر پول دور زده بود.
با تقه ای که به در خورد سرش را بلند کرد.
سودی لبخندی به رویش زد و وارد اتاق شد.
ونداد لبخندمحوی زد و سودی گفت: ناراحت نشی ازشون… دعوا تو همه ی خانواده ها پیش میاد… مگه نه؟
ونداد چیزی نگفت.
سودی دستش را لا به لای موهای او فرو برد وگفت: مرد شدی…
قیمت47000
دیدگاه خود را بگذارید