دانلود رمان ارباب زاده (نیاوش) pdf از مهدخت مرادی

دانلود رمان ارباب زاده (نیاوش) pdf از مهدخت مرادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اربابی،انتقامی
خلاصه رمان ارباب زاده (نیاوش)
من حنام…
دختری که حرف و تهمت های مردم اون رو به بدنامی معروف کرده بود!
تا اینکه روزی مردی زخم آلود پا در حریم خانه پدرم گذاشت!
کسی که مشکوک به نظر میرسید و چیزی از گذشته اش نمیگفت!
ادعا میکرد دلداده ی من شده!
گذشت تا متوجه شدم این نیاوش است! ارباب زاده ای که عمویش برای انتقام
خون پسرش عمارت اش را به آتش کشیده و حالا در به در به دنبال اوست!…
قسمتی از رمان
نگاه گرفت برگشت که بره ناخودآگاه لبام باز شد و صداش زدم:
_ ارباب!
قدمی جلو گذاشتم و ادامه دادم:
_ اگه قول بدم کلمهای از زبونم در نیاد چی؟ اگه قول بدم تمام چیزهایی که دیدم و شنیدم و از یاد ببرم چی بهتون التماس میکنم.
برگشت. پوزخندی زد و بعد همین پوزخند تبدیل به قهقهه شد و در انتهای حرفش دوباره سگرمههاش تو هم رفت و گفت:
_ مثل اینکه زبون آدمیزاد حالیت نمیشه دختر جون… خیلی دلت میخواد تیکه تیکت کنم و بندازمت جلوی سگای هار… یا بهتره بدم دست حوریه اون
بهتر میتونه ادبت کنه.
نگاهی به نوچه اش کرد و به آرومی مردمک چشماشو حرکت داد و به من داد مرموزانه نگاهم کرد و گفت:
_ دیگه نبینم دور و بره نواب بپلکی.
انگشت اشارشو به سمتم کشید تکونش داد و شمرده شمرده گفت:
_ نبینم از دستوراتم سرپیچی کنی بشنوم حرفامو نشنیده گرفتی میدم بلایی رو به سرت بیارن که مرغای آسمون به حالت گریه کنند.
دستشو پایین کشید نفسشو فوت کرد و حرف آخر رو تو گوشهام فرو کرد:
_ حالا هم گمشو برو ببین اگه کارو باری هست انجام بده اگر نه برو به بتمرگی گوشهای جیک ات هم در نیاد
که اگه بیاد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
ترسیده بودم…
انقدر که با تمام وجودم این ترس لعنتی رو احساس میکردم.
جوری توی رگهام جاری شده بود که هیچ چیز نمیتونست اونو از بین ببره، هیچ چیز به جز دیدن دوباره نیاوَش…
جلال خان رفت نوچهاش پشت شونم کوبید و گفت:
_ نشنیدی ارباب چی گفت؟
قیمت47000
دیدگاه خود را بگذارید