دانلود رمان رسپینا pdf از زهرا خزائی

6 می 2025 0 نظر رمان عاشقانه ، رمان فروشی
دانلود رمان رسپینا pdf از زهرا خزائی

دانلود رمان رسپینا pdf از زهرا خزائی

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر

ژانر رمان: عاشقانه،اربابی،خانوادگی

خلاصه رمان رسپینا

به زیبایی پاییز، به شکوه ققنوس؛ این داستان رسپیناست. دختری از تبار خورشید و آتش، که با رؤیای علم از روستای دورافتاده‌اش کوچ کرد

و در دیاری غریب، به چشمان دشمن خونی‌اش خیره شد… بی‌آنکه بداند روزی، تقدیرش با او گره خواهد خورد.

اما بازگشت، همیشه آغاز بازگشت نیست. وقتی به روستا پا می‌گذارد، خانه دیگر خانه نیست، آغوش مادر یخ زده

و خاک آشنا زیر پاهایش، بوی خیانت و خاموشی می‌دهد. سرنوشتی برایش با خون نوشته‌اند…

پیش از آن‌که قدم به خاک بگذارد. آیا می‌تواند قفس سرنوشت را بشکند؟ یا محکوم است سر خم کند، و در خاکسترش دفن شود؟

اما رسپینا دختر تسلیم نیست. او از دل ویرانی، از زیر سایه‌ی مرگ و انتقام، برخاسته است.

و مثل ققنوس، نه یک بار، که بارها از خاکستر خود خواهد سوخت و دوباره خواهد بالید.

این قصه‌ی دختری‌ست که افسانه شد.

قسمتی از رمان

با عجله چمدانم را داخل ماشين گذاشتم و سوار شدم و به کايا گفتم عجله کنه.

کايا راننده و محافظم بود، قرار بود اون توی استانبول بمونه و من تنهايی برم،چون يه سفر موقتی بود.

قبل از اينکه بطور رسمی کارم رو شروع کنم، ميخواهم پدر و مادرم رو ببينم.

پنج سالی بود که ازشون دور بودم.دلم براشون پر میکشيد، چقدر اين دلتنگی سخت و عذاب آور بود.

بیصبرانه منتظر ديدن دو بال هايم بودم، بال هايی که با آنها به بلندترين قله ها ميتوانستم پرواز کنم.

در فکر خانواده و آباديم بودم که ماشين نگهداشت. سريع از ماشين پياده شدم

و سمت باجه ی امنيت رفتم.

بعد از بازرسی های بدنی قسمت مدارک رفتم و بعد کار های مربوطه سمت

کايا که روی صندلی های انتظار نشسته بود قدم برداشتم.

وقتی من را ديد بلند شد و منتظرم ماند، با لبخند به او گفتم:

_خب ديگه اين چند روز رو برو حسابی استراحت کن و خوش بگذرون و

انرژيت رو جمع کن، چون زياد طول نمیکشه برگردم.

برای سرو کله زدن بامن به انرژی مضاعف نياز داری.سرش را پايين انداخت و محجوب خنديد.

کاغذی را سمتم گرفت و گفت:

_اين برگه ی چمدونتون هست، بسلامت بريد و برگرديد. نگران کار هاتون

هم نباشيد، به همشون رسيدگی میکنم. از تعطيلاتتون لذت ببريد، چون قراره

فصل کاری سختی داشته باشيد.

لبخندی به رويش زدم و دستم را دراز کردم که برگه را بگيرم که با تقه ی

محکمی که بهم خورد تعادلم رو از دست دادم و بغل کايا افتادم

 

قیمت26000

[ratemypost]

دیدگاه خود را بگذارید